معرفی کتاب "دختر شینا "

خرید بک لینک

کمی از غذای ظهر مانده بود. برایش گرم کردم. سفره را انداختم. یک پیاله ماست و ترشی و یک بشقاب سبزی که عصر صاحبخانه آورده بود، گذاشتم توی سفره و غذایش را کشیدم. کمی اشکنه بود. یکی دو قاشق که خورد، چشمهایش قرمز شد. گفتم: «داغ است؟!»

با سر اشاره کرد که نه، و دست از غذا کشید. قاشق را توی کاسه گذاشت و زد زیر گریه. با نگرانی پرسیدم: «چی شده؟! اتفاقی افتاده؟!»

باورم نمیشد صمد این طور گریه کند. صورتش را گرفته بود توی دستهایش و هقهق گریه میکرد.

گفتم: «نصفه جان شدم. بگو چی شده؟!»

گفت: «چطور این غذا از گلویم پایین برود. بچهها توی مرز گرسنهاند. زیر آتش توپ و تانک این بعثیهای از خدابیخبر گیر کردهاند. حتی اسلحه برای جنگیدن ندارند. نه چیزی برای خوردن نه جایی برای خوابیدن. بد وضعی دارند طفلیها.»

دستش را گرفتم و کشیدمش جلو. گفتم: «خودت میگویی جنگ است دیگر. چارهای نیست. با گریه کردن تو و غذا نخوردنت آنها سیر میشوند یا کار درست میشود؟! بیا جلو غذایت را بخورد.» خیلی که اصرار کردم، دوباره دست به غذا برد. سعی میکردم چیزهایی برایش تعریف کنم تا حواسش از جنگ و منطقه پرت شود. از شیرینکاریهای خدیجه میگفتم. از دندان درآوردن معصومه. از اتفاقهایی که این چند وقت برای ما افتاده بود. کمکم اشتهایش سر جایش آمد.

هر چه بود خورد. از ترشی و ماست گرفته تا همان اشکنه و نان و سبزی توی سفره. به خنده گفتم: «واقعاً که از جنگ برگشتهای.»

از ته دل خندید. گفت: «اگر بگویم یک ماه است غذای درست و حسابی نخوردهام باورت میشود؟! به جان خودت این چند روز آخر را فقط با یک تکه نان و چند تا بیسکویت سر کردم.»»

*چرا جنگ فقط زندگی مرا گرفته؟!

توی این مدت، بارها با خودم فکر کرده بودم اگر آمد این حرف را به او میزنم و این کار میکنم. اما در آن لحظه آن قدر خوشحال بودم که نمی دانستم بهترین رفتار کدام است. کمی بعد به خودم آمدم و با سردی جوابش را دادم.

زد زیرخنده و گفت: «بازم قهری!»

خودم هم خندهام گرفته بود. همیشه همین طور بود. مرا غافلگیر میکرد. گفتم: «نه، چرا باید قهر باشم، پسرت به دنیا آمده. خانمت به سلامتی وضع حمل کرده و سر خانه و زندگی خودش نشسته. شوهرش هفتم پسرش را به خوبی راه انداخته. بچهها توی خانه خودمان، سر سفره خودمان، دارند بزرگ میشوند. اصلا برای چی باید قهر باشم. مگر مرض دارم از این همه خوشبختی نق بزنم.»

بچهها را زمین گذاشت و گفت:«طعنه میزنی؟!»

عصبانی بودم، گفتم: «از وقتی رفتی، دارم فکر میکنم یعنی این جنگ فقط برای من و تو و این بچههای طفل معصوم است. این همه مرد توی این روستاست. چرا جنگ فقط زندگی مرا گرفته؟!»

ناراحت شد. اخمهایش توی هم رفت و گفت: «این همه مدت اشتباه فکر میکردی. جنگ فقط برای تو نیست. جنگ برای زنهای دیگری هم هست. آنهایی که جنگ یک شبه شوهر و خانه و زندگی و بچههایشان را گرفته. مادری که تنها پسرش در جنگ شهید شده و الان خودش پشت جبهه دارد از پسرهای مردم پرستاری میکند. جنگ برای مردهایی هم هست که هفت هشت تا بچه را بی خرجی رها کردهاند و آمدهاند جبهه؛ پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله، داماد یک شبه، نوجوان چهارده ساله. وقتی آنها را میبینم، از خودم بدم میآید. برای این انقلاب و مردم چه کردهام؛ هیچ! آنها میجنگند و کشته میشوند که تو اینجا راحت و آسوده کنار بچههایت بخوابی؛ وگرنه خیلی وقت پیش عراق کار این کشور را یکسره کرده بود. اگر آنها نباشند، تو به این راحتی میتوانی بچهات را بغل بگیری و شیر بدهی؟!»

برگزاری کارگاه کاردستی در کتابخانه مرحوم صفر علی نقی زاده...

ما را در سایت برگزاری کارگاه کاردستی در کتابخانه مرحوم صفر علی نقی زاده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: دوشنبه 4 اسفند 1399 ساعت: 19:21

صفحه بندی